من دخترک را همان جا رها کردم

 

دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می­ کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم که ساعتها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: دوست عزیز، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم، تماس با آنها برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست، در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.

راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی­ تفاوت پاسخ داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده­ ای و آن را رها نمی­ کنی.

استجابت دعا

 

روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود. به كوه نظری انداخت و از اونجا كه با خدا خيلی دوست بود  گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن.

در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد.

در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد.

 

عشق و عیب

 

عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند. بعد از مدتی عاشق به معشوق گفت: در چشم راست تو لکی می ­بینم، به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟

معشوق گفت: از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است، یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت، در من نه تنها عیب نمی ­دیدی بلکه همه عیوب را حسن می­ دیدی، چنانکه این لک مدتها در چشم بود و تو از شدت محبت آن را نمی­ دیدی، حال آنکه از محبت تو کم شده، لک را می­ بینی.

ادعای رسالت

 

شخصی ادعای پیامبری کرد. او را نزد خلیفه ­اش بردند. از او پرسید: معجزه ­ات چیست؟

گفت: معجزه ­ام این است که هر آنچه در دل شما می­ گذرد، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه شما می­ گذرد که من دروغ می­ گویم.

دزد و عارف

 

دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود. عارف بیدار بود، او جز یک پتو چیزی نداشت. او شب­ها نیمی از پتو را زیر خود می ­انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید. روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند.

عارف پیر دزد را دید و چشمان خود را بست، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد، آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود. او باید در فقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود.

عارف پتو را بر سر کشید و برای حال زار آن دزد و نداری خویش گریست: خدایا چیزی در خانه من نیست و این دزد بینوا با دست خالی و ناامید از اینجا خواهد رفت. اگر او دو سه روز پیش مرا از تصمیم خویش باخبر ساخته بود، می­ رفتم پولی قرض می­ گرفتم و برای این مردک بینوا روی تاقچه می­ گذاشتم.

آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد، او نگران بود که چیزی درخور ندارد تا نصیب دزد شود و او را خوشحال کند. داخل خانه عارف تاریک بود. پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند در پرتو آن زمین نخورد و خانه را بهتر وارسی کند. استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد.

دزد بسیار ترسیده بود. او می ­دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است، بنابراین اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باور خواهند کرد. اما آن پیر عارف گفت: نترس آمده­ ام تا کمکت کنم، داخل خانه تاریک است، وانگهی من سی سال است که در این خانه زندگی می­ کنم و هنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ­ام.

بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می ­کنیم، البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می ­تونی همه­ اش را برداری، زیرا من سالها گشته ­ام و چیزی پیدا نکرده­ ام. پس همه آن مال تو، بالاخره یابنده تو بودی.

دل دزد نرم شد. استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش. دزد گفت: مرا ببخشید استاد، نمی­ دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی­ کردم.

عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از اینجا بروی. من یک پتو دارم، هوا دارد سرد می ­شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن. استاد پتو را به دزد داد. دزد از اینکه می ­دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد. سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد.

استاد گفت: احساسات مرا بیش از این جریحه­ دار نکن، دفعه دیگر پیش از اینکه به من سری  بزنی مرا خبر کن. اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم، تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی. می­ دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی­ آید تو را با دست خالی روانه کنم، لطف کن و آن را از من بپذیر، تا ابد ممنون تو خواهم بود.

دزد گیج شده بود، او نمی ­دانست چه کار کند. تاکنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد، پاهای استاد را بوسید، پتو را تا کرد و بیرون رفت. او وزیر و وکیل و فرماندار دیده بود ولی انسان ندیده بود.

پیش از آنکه دزد از خانه بیرون رود استاد صدایش کرد و گفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی، من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده ­ام. من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ­ام، اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی، ممنونم.

پادشاه پیر و امتحان فرزندانش

 

پادشاه پيری بود که می ­خواست يکی از سه پسر خود را برای سلطنت آينده انتخاب کند. روزی سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ يکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همين روز، چيزی بخرند و با آنها يک اتاق را پر کنند.

شاهزاده اول بسيار فکر کرد و با تمام پول برگ نيشکر خريد. اما با اين برگها فقط يک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد. اما با اين پوشال­ها فقط نيمی از اتاق را پر کرد. نزديک بود آسمان تاريک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت.

ديگران بسيار تعجب کردند و از او پرسيدند: تو چه خريده ­ای؟ او گفت در راه يک يتيم را ديدم که شمع می­ فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتی که شمع ­ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند: و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می ­گفت: می­ آيد، من تنها گوشی هستم كه غصه­ هايش را می ­شنود و يگانه قلبی­ ام كه دردهايش را در خود نگه می ­دارد و سرانجام گنجشك روی شاخه­ ای از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست. گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی­ هايم بود و سرپناه بی­ كسی­ام، تو همان را هم از من گرفتی. اين توفان بی ­موقع چه بود؟ چه می­ خواستی از لانه محقرم، كجای دنيا را گرفته بود؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ­ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه­ ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی.

گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ­ام بر خاستی. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت. های های گريه­ هايش ملكوت خدا را پر كرد.

پادشاه پیر و امتحان فرزندانش

 

پادشاه پيری بود که می ­خواست يکی از سه پسر خود را برای سلطنت آينده انتخاب کند. روزی سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ يکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همين روز، چيزی بخرند و با آنها يک اتاق را پر کنند.

شاهزاده اول بسيار فکر کرد و با تمام پول برگ نيشکر خريد. اما با اين برگها فقط يک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد. اما با اين پوشال­ها فقط نيمی از اتاق را پر کرد. نزديک بود آسمان تاريک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت.

ديگران بسيار تعجب کردند و از او پرسيدند: تو چه خريده ­ای؟ او گفت در راه يک يتيم را ديدم که شمع می­ فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتی که شمع ­ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

معلم

 

اسکندر را گفتند: چرا معلم خود را زیاده از پدر تعظیم می ­کنی؟

گفت: سبب آن که پدر مرا از عالم ملکوت به زمین آورده است و استاد مرا از زمین به آسمان برده است.

کشاورز و الاغ

 

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ­ریختند اما الاغ هربار خاک ­های روی بدنش را می­ تکاند و زیر پایش می­ ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می­ آمد، سعی می­ کرد روی خاک­ ها بایستد.

روستایی­ ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.

نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

لنگه کفش

 

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می ­رفت. به علت بی­ توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد.

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می­ خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.

همه تعجب کردند! پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی­ مصرف می ­شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چقدر خوشحال خواهد شد.

لیلی زیر درخت انار

 

ليلی زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه­ ها عاشق بودند، دانه ­ها توی انار جا نمی­ شدند. انار کوچک بود.

دانه­ ها ترکيدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست ليلی چکيد. ليلی انار ترک ­خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی ­اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. کافی است انار دلت ترک بخورد

عالم فروتن

 

گويند که زمانی در شهری دو عالم می­ زيستند. روزی يکی از دو عالم که بسيار پرمدعا بود کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :اين کاسه گندم من هستم( از نظر علم و... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :و این دانه گندم هم فلان عالم است و شروع کرد به تعريف از خود.

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد. فرمود به او بگوئيد :آن يک دانه گندم هم خودش است، من هيچ نيستم.

بهشت و جهنم

 

مردی در عالم رويا فرشته ­ای ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده­ ای روشن و تاريک راه می­ رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا می ­بری؟

فرشته جواب داد: می­ خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم، آنوقت ببينم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.

امید

 

چهار شمع به آرامی می ­سوختند. محیط آنقدر ساکت بود که می­ شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچکس نمی­ تواند مرا همیشه روشن نگه دارد، فکر می­ کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم. حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: من عشق هستم، توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته­ اند و اهمیتم را نمی­ فهمند، آها حتی فراموش کرده ­اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی ­درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی­ سوزند. او گفت: شما که می­ خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی ­سوزید؟

چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می­ توانیم شمع ­های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع­ ها را روشن کرد.

بنابراین شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

مسافر کش و عزرائیل

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه

سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می

شناسی؟ راننده می گه: نه…

راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از

راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو

بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟

راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!